تبليغاتX
story

story

این داستانها از طرف دوستان برای من E-Mail شده است

دعا

اين داستان به اواخر قرن 51بر مي گردد.
در يك دهكده كوچك نزديك نورنبرگ خانواده اي با81بچه زندگي مي كردند. براي امرار معاش اين خانواده بزرگ، پدر مي بايستي۲1ساعت در روز به هر كار سختي كه در آن حوالي پيدا مي شد تن مي داد. در همان وضعيت اسفباك آلبرشت دورر و برادرش آلبرت (دو تا از 81بجه) رويايي را در سر مي پروراندند. هر دوشان آرزو مي كردند نقاش چيره دستي شوند، اما خيلي خوب مي دانستند كه پدرشان هرگز نمي تواند آن ها را براي ادامه تحصيل به نورنبرگ بفرستد.
يك شب پس از مدت زمان درازي بحث در رختخواب، دو برادر تصميمي گرفتند. با سكه قرعه انداختند و بازنده مي بايست براي كار در معدن به جنوب مي رفت و برادر ديگرش را حمايت مالي مي كرد تا در آكادمي به فراگيري هنر بپردازد، و پس از آن برادري كه تحصيلش تمام شد بايد در چهار سال بعد برادرش را از طريق فروختن نقاشي هايش حمايت مالي مي كرد تا او هم به تحصيل در دانشگاه ادامه دهد.
آن ها در صبح روز يك شنبه در يك كليسا سكه انداختند. آلبرشت دورر برنده شد و به نورنبرگ رفت و آلبرت به معدن هاي خطرناك جنوب رفت و براي 4 سال به طور شبانه روزي كار كرد تا برادرش را كه در آكادمي تحصيل مي كرد و جزء بهترين هنرجويان بود حمايت كند. نقاشي هاي آلبرشت حتي بهتر از اكثر استادانش بود. در زمان فارغ التحصيلي او درآمد زيادي از نقاشي هاي حرفه اي خودش به دست آورده بود.
وقتي هنرمند جوان به دهكده اش برگشت، خانواده دورر براي موفقيت هاي آلبرشت و برگشت او به كانون خانواده پس از 4 سال يك ضيافت شام برپا كردند. بعد از صرف شام آلبرشت ايستاد و يك نوشيدني به برادر دوست داشتني اش براي قدرداني از سال هايي كه او را حمايت مالي كرده بود تا آرزويش برآورده شود، تعارف كرد و چنين گفت: آلبرت، برادر بزرگوارم حالا نوبت توست، تو حالا مي تواني به نورنبرگ بروي و آرزويت را تحقق بخشي و من از تو حمايت مي كنم.
تمام سرها به انتهاي ميز كه آلبرت نشسته بود برگشت. اشك از چشمان او سرازير شد. سرش را پايين انداخت و به آرامي گفت: نه! از جا برخاست و در حالي كه اشك هايش را پاك مي كرد به انتهاي ميز و به چهره هايي كه دوستشان داشت، خيره شد و به آرامي گفت: نه برادر، من نمي توانم به نورنبرگ بروم، ديگر خيلي دير شده، ‌ببين چهار سال كار در معدن چه بر سر دستانم آورده، استخوان انگشتانم چندين بار شكسته و در دست راستم درد شديدي را حس مي كنم، به طوري كه حتي نمي توانم يك ليوان را در دستم نگه دارم. من نمي توانم با مداد يا قلم مو كار كنم، نه برادر، براي من ديگر خيلي دير شده...
بيش از045سال از آن قضيه مي گذرد. هم اكنون صدها نقاشي ماهرانه آلبرشت دورر، قلمكاري ها و آبرنگ ها و كنده كاري هاي چوبي او در هر موزه بزرگي در سراسر جهان نگهداري مي شود.
يك روز آلبرشت دورر براي قدرداني از همه سختي هايي كه برادرش به خاطر او متحمل شده بود، دستان پينه بسته برادرش را كه به هم چسبيده و انگشتان لاغرش به سمت آسمان بود، به تصوير كشيد. او نقاشي استادانه اش را صرفاً دست ها نام گذاري كرد اما جهانيان احساساتش را متوجه اين شاهكار كردند و كار بزرگ هنرمندانه او را " دستان دعا كننده" ناميدند.
اگر زماني اين اثر خارق العاده را مشاهده كرديد،‌ انديشه كنيد و به خاطر بسپاريد كه روياهاي ما با حمايت ديگران تحقق مي يابند
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 11:12  توسط دکتر  | 

عشق اقيانوس وسيعي است که دو ساحل رابه يکديگر پيوند ميدهد

love is wide ocean that joins two shores

زندگي بدون عشق بي معني است و خوبي بدون عشق غير ممکن

life whithout love is none sense and goodness without love is impossible

عشق ساکت است اما اگر حرف بزند از هر صدايي بلند تر خواهد بود

love is something silent , but it can be louder than anything when it talks

عشق آن است که همه خواسته ها را براي او آرزو کني

love is when you find yourself spending every wish on him

عشق گلي است که دو باغبان آن را مي پرورانند

love is flower that is made to bloom by two gardeners

عشق گلي است که در زمين اعتماد مي رويد

love is like a flower which blossoms whit trust

عشق يعني ترس از دست دادن تو

love is afraid of losing you

پاسخ عشق است سوال هر چه که باشد

no matter what the question is love is the answer

وقتي هيچ چيز جز عشق نداشته باشيد آن وقت خواهيد فهميد که عشق براي همه چيز کافيست

when you have nothing left but love than for the first time you become aware that love is enough

زماني که همه چيز افتاده است عشق آن چيزي است که بر پا مي ماند

love is the one thing that still stands when all else has fallen

عشق مثل هوايي است که استشمام مي کنيم آن را نمي بينيم اما هميشه احساس و مصرفش مي کنيم و بدون ان خواهيم مرد

love is like the air we breathe it may not always be seen, but it is always felt and used and we will die without it

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 11:58  توسط دکتر  | 

شیطان

به روايت افسانه‌ها روزي شيطان همه جا جار زد كه قصد دارد از كار خود دست بكشد و وسايلش را با تخفيف مناسب به فروش بگذارد.


او ابزارهاي خود را به شكل چشمگيري به نمايش گذاشت. اين وسايل شامل خودپرستي، شهوت، نفرت، خشم، آز، حسادت، قدرت‌طلبي و ديگر شرارت‌ها بود.
ولي در ميان آنها يكي كه بسيار كهنه و مستعمل به نظر مي‌رسيد، بهاي گراني داشت و شيطان حاضر نبود آن را ارزان بفروشد.

كسي از او پرسيد: اين وسيله چيست؟

شيطان پاسخ داد: اين نوميدي و افسردگي ا‌ست

آن مرد با حيرت گفت: چرا اين قدر گران است؟

شيطان با همان لبخند مرموزش پاسخ داد: چون اين مؤثرترين وسيلة من است. هرگاه ساير ابزارم بي‌اثر مي‌شوند، فقط با اين وسيله مي‌توانم در قلب انسان‌ها رخنه كنم و كاري را به انجام برسانم. اگر فقط موفق شوم كسي را به احساس نوميدي، دلسردي و اندوه وا دارم، مي‌توانم با او هر آنچه مي‌خواهم بكنم..

من اين وسيله را در مورد تمامي انسان‌ها به كار برده‌ام. به همين دليل اين قدر كهنه است
+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 17:52  توسط دکتر  | 

اس ام اس عاشقانه

پت ! پت ! پت ! پت ! پت !

پت ! پت ! پت ! پت!

پت ! پت ! پت !

پت ! پت !

اين صداي موتور قلب منه که از دوريت ، به پت پت افتاده !!!

 

قشنگ ترین لحظه هایم رابا سخت ترین دقایقت عوض می کنم تا بدانی عاشق ترین پروانه ات بودم ومجنون ترین دیوانه ات هستم.


عشق یعنی اینکه وقتی می‌خوای برسونیش، رادیو پیام رو روشن کنی و ببینی کدوم مسیر پر ترافیک‌تره!
 

اگه گفتی امروز چه روزیه؟
...
بگو دیگه
...
زیاد فکر نکن، امروز همون روزیه که دلم برات تنگ شده!

زندگی کن ولبخند بزن به خاطرآنهایی که با لبخندت زندگی می کنند.

 
در پارکینگ خاطراتم چشماتو پارک کردم. بعدش هم دلت رو پنچر کردم تا از دلم نری!

تقدیم به کسى که درکنارم نیست، اما حس بودنش به من شوق زیستن مى دهد.

صبح که چشماتو باز می کنی، بدون دیشب یه نفر به شوق دیدن تو چشماشو بسته.


می خواستم برات یه سبد گل بفرستم...
.ولی برات یه آینه می فرستم تا یک دنیا گل رو توی اون ببینی

سعی کن مثل خورشید زیاد نور ندی ، چون همه از نورت استفاده می کنن ولی اصلا نگات نمی کنن ، سعی کن مثل ستاره کم نور بدی تا همه تو خلوت شباشون دنبالت بگردن .

 

انسان بودن یعنی اینکه وقتی با کسی مشتاقانه کوهی رو بالا رفتی اما رو قله حس کردی که ازش بی نیاز شدی یادت نره که اون پایین چقدر بهش نیاز داشتی .


ای همه هستی من از دنیا و سرنوشت ، قد تموم هستی و سرنوشت های آدمای دنیا دوست دارم .


اگرچه دوری ز اینجا ، تو یعنی اوج زیبایی ، کنارم هستی و هر شب به خوابم باز می آیی ، اگر هرگز نمی خوابند دو چشم سرخ و نمناکم ، اگر در فکر چشمانت شکسته قلب نمناکم ، ولی یادم نخواهد رفت ، که یاد تو هنوز اینجاست ، میان سایه روشن ها ، دل شیدایی من تنهاست ، نباید زود می رفتی و تنها کوچ می کردی .

 
نگاهت چشمه ساری است که مرا با خود به رویا می برد ، لبانم که از خستگی و سنگینی سکوت تکیه بر هم داده اند ، تا غروب مهربانی عشق تو را سجده می کنند .

 
دریا هرچه دور شود ساحل باز هم کنار دریا می ماند ، ساحلتم دریای من .

 
به نام ستاره ی شب تاریکم ، یک شب خوب تو آسمون ، یک ستاره چشمک زنون ، خندید و گفت کنارتم تا آخرش تا پای جون ، ستاره ی قشنگی بود آروم و ناز و مهربون ، ستاره شد عشق منو منم شدم عاشق اون ، اما زیاد طول نکشید عشق منو ستاره جون ، ماهه اومد ستاره رو دزدید و برد نا مهربون ، ستاره رفت با رفتنش منم شدم بی هم زبون ، حالا شبا به یاد اون چشم میدوزم به آسمون .

 
اگر در زندگی ناگاه یکی از سیم های سازت پاره شد آهنگ زندگی را آنچنان ادامه بده که هیچ کس نداند بر تو چه گذشت .

همیشه تلخ ترین خاطرات زندگی را از کسی تجربه می کنیم که شیرین ترین خاطرات را با وی داشتیم .


خیلی سخته که روز تولدت همه بهت تبریک بگن ، جز اونی که فکر می کنی به خاطرش زنده ای

                                                        

سهم هر کسی که باشی خوش به حال روزگارش، آخه پاییز و زمستونش میشه رنگ بهارش..


ببین که چشم عاشق، داره ستاره میشماره
به انتظار چشمات، هر شب داره می باره
می خواد که فریاد بزنه که دل چه بی قراره، نمی تونه، نمیشه..
آخه عشق که صدا نداره..

کبوترم، لانه ی من بام توست، کجا روم؟ مرغ دلم رام توست، پادشه کشور عشقم ولی، نگین انگشتری ام نام توست..

میگن اگه میخوای تو عشقت شکست نخوری فقط یکی رو دوست داشته باش و بهش بگو تو رو بیشتر از خودم و کمتر از خدا دوست دارم!
اگر همون قدر که ستاره در آسمون هست ماه بود، باز هم آسمون بدون تو سیاه بود!

عشق زائیده ی تنهایی است و تنهایی نیز زائیده ی عشق!

با یه قامت شکسته، با نگاهی مات و خسته، سرشو برده تو شونش، یه نفر تنها نشسته، توی تنهاییش یه درده، جای پای قلبی سرده، گل سرخی بوده اما، دیگه پژمرده و زرده، فارغ از دیروز و فرداش، غرقه تو دریای درداش، حسرتش یه عشق نابه، که وفا کنه به عهداش..


برای من که دلم چون غروب پاییز است، صدای گرم تو از دور هم دل انگیز است.. ما می رویم، عشق می ماند، پس عاشق باش تا بمانی.. هم بودن را تجربه می کنیم و شاید فردا به یاد هم بودن را، پس امروز را بیا زیبا زندگی کنیم، به حرمت خاطرات فردا!
میگن عاشقا عشقشون رو زیبا می بینن. این دفعه که دیدمت خیلی زیبا شده بودی. نمی دونم تو هر دفعه داری زیباتر میشی یا من عاشقتر؟!
در زمین عشقی نیست که زمینت نزند، آسمان را دریاب!
دوست دارم بمیرم و سیاه پوشت کنم، دوست ندارم بمانم و فراموشت کنم.. تا نباشد این جدایی ها، کس نداند قدر یاران را، کویر خشک می داند، بهای قطره باران را..

شبی پرسیدمش با بی قراری، به غیر از من کسی را دوست داری؟ دو چشمش اشک شد از شرمساری، میان گریه هایش گفت: آری!؟..

بی تو در سینه ی من دل دیگه جایی نداره، زندگی بی گل روی تو صفایی نداره، از غم دوری تو ای گل یکدونه ی من، دردی افتاده به جونم که دوایی نداره..
خدا کند که بدانی چه قدر محتاج است، نگاه خسته ی من بر دعای چشمانت..



هر وقت حس کردی فاصله ها ما را از هم دور کرده اند به یاد خاطره های با شکوهمان بیفت. باور کن فاصله ها هیچ وقت حریف خاطره ها نمی شوند..
مژه بر هم نزن ای دوست که بادم ببرد، چون سبک تر شده ام از پر کاهی ز غمت! بنویس با خط الماس، رو تن نازک شیشه، که بدون نور چشمات شب من سحر نمیشه..
تو که آهسته می خوانی قنوت گریه هایت را، میان ربنای سبز دستانت دعایم کن، که محتاج دعای جمله یارانم..
some love one
some love two
i love one
that is you
I love you

عشق یعنی همه چیز را برای یک هدف دادن و به پاداشش هیچ چیز نخواستن!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 23:15  توسط دکتر  | 

اس ام اس های سرکاری مخصوص نیمه شب

اس ام اس

به نام خدا

 

بچه ها می گن تو اهل سینمایی … ما سر یه چیز دعوامون شده … مگه راکی همون رمبو نیست ؟!؟ البته اگه خوابی لازم نیست الان اس ام اس کنی، فردا صبح هم بگی مشکلی نیست. ولی ما رو بی خبر نذار

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

باز هم ضایع شدم! گوشیت سایلنت بود!

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

میخواستم ببینم شب‌ها که میخوای بخوابی، گوشیتو خاموش می‌کنی که سر کارت نزارن؟

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

شده خواب ببینی که وقتی خوابیدی تو خواب داری خواب میبینی که خوابی و داری می خوابی و خواب خوابو میبینی که در اون حالی که تو خواب داری خواب خواب رو میبینی تو خواب همونطور که خوابی یکی دیگه هم مثل خودت خوابه و تو خوابش خوابه خوابو میبینه و همین طور که خوابیده تو خواب به تویی که خوابی بگه:چقدر سرکاری؟

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

این SMS تنها برای بیدار کردن شما ارسال شده و هیچ ارزش دیگری ندارد حالا می تونی بری بخوابی شب بخیر……

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

پاشو سرت از رو متکا افتاده پایین

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

اس ام اس نیمه شب
از اونجایی که شتر در خواب بیند پنبه دانه،گهی لپ لپ خورد گه دانه دانه، وظیفه خودم دونستم بیدارت کنم! آخه داشتی بالشتتو می خوردی!

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

ببخشید که دیر وقته ولی یه سوال داشتم که خیلی وقت میخواستم ازت بپرسم که الآن یادم اقتاد : ایران به کشورهای دیگر نفت میفروشه بشکشو پس میگشیره یا با بشکه میده؟!؟!؟!؟

 

شبها چراغ دلت رو روشن بزار تا فرشته ها راه پاکی رو گم نکنند ، شبهای بی فرشته سنگین میگذره مثل شبهای بی تو …

—————————
وقتی عشقت تنهات گذاشت … نگران خودت نباش که بدون اون چی کار کنی ، شرمنده ی دلت باش که بهت اعتماد کرد !
—————————

زندگی کودکیست ، اگر می خواهید به خواب نرود همیشه او را سرگرم کنید !


—————————

داش سام علیک !

با اجازت روغن ماشینتو خالی کردم و به جاش خون جیگرمو ریختم ، تا هر وقت استارت زدی به عشقت بسوزم .

ذت زیاد

 

 

**جرج آلن: اگر كسي را دوست داري، به او بگو. زيرا قلبها معمولاً با كلماتي كه ناگفته مي‌مانند، مي‌شكنند

—————————

**ميان انسان و شرافت رشته باريكي وجود دارد و اسم آن قول است . توماس براس

—————————

**شريف ترين دلها دلي است كه انديشه ي آزار كسان درآن نباشد. زرتشت

—————————

—————————

**روزي روزگاري اهالي يه دهكده تصميم گرفتند تا براي نزول باران دعا كنند, در روز موعود همه مردم براي مراسم دعا در محلي جمع شدند و تنها يك پسر بچه با خودش چتر آورده بود و اين يعني ايمان.

—————————

**بدبختي تنها در باغچه اي كه خودت كاشته اي مي رويد.

—————————

**وقتي كه زندگي برات خيلي سخت شد، يادت باشه كه درياي آروم، ناخداي قهرمان نمي‌سازه

سلامت و شاد و موفق باشيد

در پناه یکتای بی همتا

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 23:31  توسط دکتر  | 

شرایط ازدواج دختران برای پسران در استانهای مختلف




شرایط  ازدواج دختران برای پسران در  استانهای مختلف

 

1- در  شهر خرم آباد از استان  لرستان:

شرایط عبارتند از: 
  *
داشتن باشگاه بدنسازی 
  *
داشتن  حداقل یك مقام نائب قهرمانی در مسابقات قویترین مردان  ایران 
  *
داشتن  عكس یادگاری و امضا از فرامرز خود نگار و محراب فاطمی 
  *
بازگرداندن  كمك های مردمی مفقود شده در زلزله  بم به مسئولان ذیربط!!! 
  *
نكته: در  صورتی كه عضلات شكم شش طبقه باشند  امتیاز ویژه محسوب خواهد شد! (5 امتیاز(


 

2- شهر تبریز از استان  آذربایجان شرقی.

شرایط عبارتند  از: 
 *
تلفظ حرف ق

 *ادای  كلمات قلقلك و قوز بالای قوز بدون  كوچكترین اشتباه! 
 *
دانستن  جواب مسئله2 ضربدر 2 از لحاظ  مختلف 
 *
بلد  بودن جك های متعدد درباره بچه های  تهران 
 *
داشتن  مدال لیاقت و شجاعت از اداره فرهنگ  و هنر تبریز جهت بستن بمب به كمر و  منفجر كردن كامیون حامل جك های  صادراتی تبریز به استان های همجوار.

 

 3- شهر  زاهدان از  استان سیستان و بلوچستان.

شرایط  عبارتند از: 
 *
توانایی قورت دادن سه  كیلو تریاك

 *توانایی عبور 20 كیلو  محموله مواد مخدر از جلوی مأموران  مرزبانی

 *داشتن  مزرعه خشخاش

 *آشنایی  دیرینه با عبدالقمر خان قاچاقچی  پاكستانی

 *دارای  رفت و آمد خانوادگی با جمشید هاشم  پور!

 

 

4 - شهر  رشت از استان  گیلان.

شرایط عبارتند  از:

 *داشتن رو حیه مهمان  نوازی!

 *داشتن روحیه مهمان  نوازی!

 *داشتن  روحیه مهمان نوازی!

 *.......

 

 

5- شهر  قزوین از استان  قزوین.

شرایط عبارتند  از:

*نداشتن چشم طمع به برادر  همسر!

 *توانایی خم شدن و  استقامت در وسط شهر  قزوین!

 *[...] و

 [...]

 

 

6- شهر  اصفهان از  استان اصفهان:

شرایط عبارتند  از:  

 *خوردن موز به صورت دو  بار در هفته!

 *دست و دلباز  بودن

 *داشتن  حداقل سه بار سابقه دعوت دوستان به  شام یا نهار و یا یكبار برگزاری مهمانی فامیلی

 *ننازیدن  به سی و سه پل و سایر ابنیه  تاریخی!

 *راستگویی  و صداقت!!!

 

 

7-  شهر  های سنندج  و كرمانشاه از استان های  كردستان و كرمانشاه.

شرایط عبارتند  از:

 *توانایی پوشیدن شلوار  استرج و تنگ به مدت 24  ساعت

 *نداشتن سیبیل

 *تعهد به  خاك ایران و نداشتن ادعای استقلال  طلبی!

*نداشتن  سابقه دعوا و قلدری

*نبریدن  سر نویسنده این مطلب!!!

 

  

8- شهر  آبادان از  استان خوزستان.

رایط عبارتند  از:

*كوتاه كردن پشت مو و  استفاده از عینك آفتابی فقط در  صورت لزوم و زیر آفتاب!

*پوشیدن پیراهن و شلوار  سفید

 *نداشتن  هیچ گونه ادعا نسبت به همنشینی با  راكی-رامبو-جكی چان-بروسلی و بیل كلینتون

 *نداشتن  هیچ گونه ادعای مالكیت نسبت به برج  ایفل "برج پیزا-مجسمه آزادی و برج  میلاد!

*داشتن  روحیه راستگویی و حقیقت طلبی(یعنی  زیاد لاف نیاد)

 

 

9- شهر  یزد از استان  یزد:

شرایط عبارتند  از:

 *توانایی زیستن در آب و  هوای خوش.

 *آشنایی با اشیائی چون  چمن-سبزه-قناری و سایر موجودات  زنده ساكن مناطق خوش آب

 وهوا  

 *نداشتن  روحیه آب زیر كاه و رندی  

 *ادای  حرف های خ و ق بدون  تشدید

 

 

10- شهر  تهران از استان  تهران.

شرایط عبارتند  از:

 *داشتن تنها دو دوست  دختر

 *آشنا نبودن با معنی و  مفهوم كلمات دودره-تلكه-تیغیدن و  ....

 *داشتن  روحیه جوانمردی

 *مرد  بودن


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 21:6  توسط دکتر  | 

سلام عزيزم، من بابا هستم



سلام عزيزم، من بابا هستم ..... ماماني نزديک تلفن است؟

نه بابا. او با عمو
فرانک طبقه بالا است.
آ« مکث کوتاهآ»....


بابا
گفت: اما عزيزم تو که عمو فرانک نداري!


چرا دارم الان هم با مامان طبقه بالا است.


بابا گفت: ببين عزيزم بيا


يه بازي کنيم. گوشي را بگذار بعد برو در اتاق خواب را بزن و
به مامان بگو بابا خونه است.


- باشه بابايي.


چند دقيقه بعد دختر کوچولو برگشت
-: بابا همين کاري که گفتي کردم.


- خوب بعدش چي شد؟


- مامان از روي تخت پريد پايين و با جيغ و داد اين طرف و اون طرف مي دويد که يکدفعه قاليچه از زير پاش در رفت و از پله ها افتاد پايين.


الان هم هيچ تکوني نميخوره.


- آخ آخ عزيزم
ببخشيد. عمو فرانک چي شد؟


- عمو فرانک از پنجره پريد تو استخر ... اما يادش رفته بود که تو بخاطر زمستون آب استخر را خالي کرده بودي، محکم خورد کف استخر و اون هم الان تکون نميخوره.


مکث طولاني.....


بابا پرسيد: استخر؟؟ ببينم اونجا شماره 703597
است؟
- نه

سلامت و شاد و موفق باشيد

در پناه یکتای بی همتا

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:14  توسط دکتر  | 

کوله

كوله ‌پشتی‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد.رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.

نهالی‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ایستاده‌ بود، مسافر با خنده‌ای‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ كنار جاده‌بودن‌ و نرفتن؛ و درخت‌ زیرلب‌ گفت: ولی‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروی‌ وبی‌رهاورد برگردی. كاش‌ می‌دانستی‌ آنچه‌ در جست‌وجوی‌ آنی، همین‌جاست.

مسافر رفت‌ و گفت: یك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ می‌داند، پاهایش‌ در گِل‌ است، او هیچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد یافت. و نشنید كه‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام‌ و سفرم‌ را كسی‌ نخواهددید؛ جز آن‌ كه‌ باید.مسافر رفت‌ و كوله‌اش‌ سنگین‌ بود. هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پیچ، هزار سالِ‌ بالا و پست. مسافر بازگشت رنجور و ناامید. خدا را نیافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود.

به‌ ابتدای‌ جاده‌ رسید. جاده‌ای‌ كه‌ روزی‌ از آن‌ آغاز كرده‌ بود. درختی‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده‌ بود. زیر سایه‌اش‌ نشست‌ تا لختی‌ بیاساید. مسافر درخت‌ را به‌ یاد نیاورد. اما درخت‌ او را می‌شناخت. درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در كوله‌ات‌ چه‌ داری، مرا هم‌ میهمان‌ كن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام‌ خالی‌ است‌ و هیچ‌ چیز ندارم.

گفت : هیچ‌ چیز ندارم.

درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتی‌ هیچ‌ چیز نداری، همه‌ چیز داری.اما آن‌ روز كه‌ می‌رفتی، در كوله‌ات‌ همه‌ چیز داشتی، غرور كمترینش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت. حالا در كوله‌ات‌ جا برای‌ خدا هست و قدری‌ از حقیقت‌ را در كوله‌ مسافر ریخت. دست‌های‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هایش‌ از حیرت‌ درخشید و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ وپیدا نكردم‌ و تو نرفته‌ای، این‌ همه‌ یافتی! درخت‌ گفت: زیرا تو در جاده‌ رفتی‌ و من‌ در خودم ، و پیمودن‌ خود، دشوارتر از پیمودن‌ جاده‌هاست .

این داستان ترجمه ای است از حدیث شریف امیرالمومنین علیه السلام "من عرف نفسه فقد عرف ربه" آن کس که خود را شناخت به تحقیق که خدا را شناخته است

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 13:3  توسط دکتر  | 

حکایتی از ایرانی ها در اون دنیا

حکایتی از ایرانی ها در اون دنیا

میگن یه روز جبرئیل میره پیش خدا گلایه میکنه که: آخه خدا، این چه وضعیه آخه؟ ما یک مشت ایرونی داریم توی بهشت که فکر میکنن اومدن خونه باباشون! به جای لباس و ردای سفید، همه شون لباس های مارک دار و آنچنانی میخوان! هیچ کدومشون از بالهاشون استفاده نمیکنن، میگن بدون 'بنز' و 'ب ام و' جایی نمیرن! اون بوق و کرنای من هم گم شده... یکی از همین ها دو ماه پیش قرض گرفت و رفت دیگه ازش خبری نشد! آقا من خسته شدم از بس جلوی دروازه بهشت رو جارو زدم... امروز تمیز میکنم، فردا دوباره پر از پوست تخمه و هسته هندونه و پوست خربزه است! من حتی دیدم بعضیهاشون کاسبی هم میکنن و حلقه های بالای سرشون رو به بقیه میفروشن .
خدا میگه: ای جبرئیل! ایرانیان هم مثل بقیه، فرزندان من هستند و بهشت به همه فرزندان من تعلق داره. اینها هم که گفتی، خیلی بد نسیت! برو یک زنگی به شیطان بزن تا بفهمی درد سر واقعی یعنی چی!!!
جبرئیل میره زنگ میزنه به جناب شیطان... دو سه بار میره روی پیغامگیر تا بالاخره شیطان نفس نفس زنان جواب میده: جهنم، بفرمایید؟
جبرئیل میگه: آقا سرت خیلی شلوغه انگار؟

شیطان آهی میکشه و میگه: نگو که دلم خونه... این ایرونیها اشک منو در آوردن به خدا! شب و روز برام نگذاشتن! تا روم رو میکنم این طرف، اون طرف یه آتیشی به پا میکنن! تا دو ماه پیش که اینجا هر روز چهارشنبه سوری بود و آتیش بازی!... حالا هم که... ای داد!!! آقا نکن! بهت میگم نکن!!! جبرئیل جان، من برم .... اینها دارن آتیش جهنم رو خاموش میکنن که جاش کولر گازی نصب کنن...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 8:4  توسط دکتر  | 

عمو سبزي‌فروش- داستان واقعي

عمو سبزي‌فروش- داستان واقعي

 

داستاني که در زير نقل مي‌شود، مربوط به دانشجويان ايراني است که دوران سلطنت «احمدشاه قاجار» براي تحصيل به آلمان رفته بودند و آقاي «دکتر جلال گنجي» فرزند مرحوم «سالار معتمد گنجي نيشابوري» براي نگارنده نقل کرد:

«ما هشت دانشجوي ايراني بوديم که در آلمان در عهد «احمد شاه» تحصيل مي‌کرديم. روزي رئيس دانشگاه به ما اعلام نمود که همۀ دانشجويان خارجي بايد از مقابل امپراطور آلمان رژه بروند و سرود ملي کشور خودشان را بخوانند. ما بهانه آوريم که عدۀ‌مان کم است. گفت: اهميت ندارد. از برخي کشورها فقط يک دانشجو در اينجا تحصيل مي‌کند و همان يک نفر، پرچم کشور خود را حمل خواهد کرد، و سرود ملي خود را خواهد خواند.

چاره‌اي نداشتيم. همۀ ايراني‌ها دور هم جمع شديم و گفتيم ما که سرود ملي نداريم، و اگر هم داريم، ما به‌ياد نداريم. پس چه بايد کرد؟ وقت هم نيست که از نيشابور و از پدرمان بپرسيم. به راستي عزا گرفته بوديم که مشکل را چگونه حل کنيم. يکي از دوستان گفت: اينها که فارسي نمي‌دانند. چطور است شعر و آهنگي را سر هم بکنيم و بخوانيم و بگوئيم همين سرود ملي ما است. کسي نيست که سرود ملي ما را بداند و اعتراض کند...

اشعار مختلفي که از سعدي و حافظ مي‌دانستيم، با هم تبادل کرديم. اما اين شعرها آهنگين نبود و نمي‌شد به‌صورت سرود خواند. بالاخره من [دکتر گنجي] گفتم: بچه‌ها، عمو سبزي‌فروش را همه بلديد؟. گفتند: آري. گفتم: هم آهنگين است، و هم ساده و کوتاه. بچه‌ها گفتند: آخر عمو سبزي‌فروش که سرود نمي‌شود. گفتم: بچه‌ها گوش کنيد! و خودم با صداي بلند و خيلي جدي شروع به خواندن کردم:«عمو سبزي‌فروش . . . بله. سبزي کم‌فروش . . . بله. سبزي خوب داري؟ . . . بله» فرياد شادي از بچه‌ها برخاست و شروع به تمرين نموديم. بيشتر تکيۀ شعر روي کلمۀ «بله» بود که همه با صداي بم و زير مي‌خوانديم. همۀ شعر را نمي‌دانستيم. با توافق هم‌ديگر، «سرود ملي» به اين‌صورت تدوين شد:

عمو سبزي‌فروش! . . . بله.
سبزي کم‌فروش! . . . . بله.
سبزي خوب داري؟ . . بله.
خيلي خوب داري؟ . . . بله.
عمو سبزي‌فروش! . . . بله.
سيب کالک داري؟ . . . بله.
زال‌زالک داري؟ . . . . . بله...
سبزيت باريکه؟ . . . . . بله.
شبهات تاريکه؟ . . . . . بله.
عمو سبزي‌فروش! .. . . بله.

……………

اين را چند بار تمرين کرديم. روز رژه، با يونيفورم يک‌شکل و يک‌رنگ از مقابل امپراطور آلمان ، «عمو سبزي‌فروش» خوانان رژه رفتيم. پشت سر ما دانشجويان ايرلندي در حرکت بودند. از «بله» گفتن ما به هيجان آمدند و «بله» را با ما همصدا شدند، به‌طوري که صداي «بله» در استاديوم طنين‌انداز شد و امپراطور هم به ما ابراز تفقد فرمودند و داستان به‌خير گذشت

شيخ بهلول مي‌فرمودند: زماني در مشهد به منزل يكي از آشنايان كه سيّد بود، رفتيم. اتفاقاً هوا باراني بود و خانم خانه هم زايمان كرده بود و چند تا بچه آورده بود و شوهرش هم در منزل نبود. متوجه شدم كه حالش مساعد نيست. به او گفتم: شما بخوابيد من از بچه‌ها نگهداري مي‌كنم و او هم خوابيد.
نصف شب ديدم، بچه‌ها خيلي گريه مي‌كنند، فهميدم كه خودشان را كثيف كرده‌اند. داخل حياط آمدم كه كهنه بياورم و آنها را پاك كنم و قُنداق نمايم؛ اما متأسفانه باران آمده بود و تمام آنها خيس شده بود. به داخل برگشتم و عباي خود را چهار تكّه كرده و به وسيله آن بچه‌ها را تميز كردم و قنداق نمودم. اذان صبح كه به طرف حرم حضرت رضا عليه السلام حركت كردم، در بين راه، چند سگ به من حمله كردند؛ مشغول دفع سگ‌ها بودم كه سيّدي آمد و سگ‌ها را رد كرد و به من گفت: «كسي كه تا صبح از بچه‌هاي ما مراقبت كرده، ما قادر نيستيم چهار تا سگ را از او دفع كنيم؟» بعد هم غيب شد.
آية الله سيبويه در مورد شيخ بهلول مي‌فرمودند: بزرگ فاضل ما، عالم با عمل و عارف سالك كامل، حافظ قرآن و ستاره درخشان و رسيده به درجه سير و سلوك و عرفان در اوج وصول، نور ديده ارباب معرفت و عقول، آقاي حاج شيخ محمدتقي بهلول

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 12:16  توسط دکتر  |